سال تحویل دخترم
سلام مامانی خوشگلم خواستم برات بنویسم لحظه نو شدن سال چقد تکون میخوردی و خوشحال بودی. این اولین سالی هست که ما سه نفره شدیم قربونتتتت برم من. عیدت مبارک جیگر مامان مسرورم از این چشم گشودن، مغرورم از دختر بودنت، شکرانه اینکه ما را خوشحال نمودی و حمد و ستایش پروردگار را که بهشت را به زندگی مان عطا فرمود. و ما تا عمر داریم شکر گذار این نعمت الهی هستیم.... خدایا نی نی مارو سالم و شاداب بیار بغلمون. ...
نویسنده :
maman zahra
12:20
به به خانووووم
امروز از شرکت بابا بهشون یه عیدی خیلی خوب دادن. بابا هم یه حساب برا خانوم خانوما باز کردهو همه اش رو دست نزده ریخت به اون حساب. بابایی اونجور به فکر دخترمونه ها!!!! بعضی شبا برات قصه میگیم صدات میکنیم. بابا باهات حرف میزنه متوجه میشی دختر نازم؟؟؟
نویسنده :
maman zahra
17:41
اولین تکونای نی نی رو متوجه شدم!!!
امروز داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم و بهش میگفتم نمیدونم چرا تو هفته 19 هنوز تکونای نی نی رو متوجه نمیشم که یه دفه دیدیم دلم پرید!!وای خدا نی نی قشنگم به دلم یه ضربه کوچولوزد. وای مامان این لحظه اینقدر قشنگه که اصلا نمیتونم توصیفش کنم. فقط میدونم اون لحظه اشک تو چشام جمع شد و خداروشکر کردم یه بهم یه نی نی شیطون و بازیگوش داده که داره تو دلم بازی میکنه. دو روز بعد هم رفتم سونوگرافی آنومالی. خانوم دکتر همه چی رو چک کرد و گفت دخملتون الان 285 گرمه الان من و بابا دوتا اسم انتخاب کردیم که نمیدونیم کدومشو برای دخترمون بزاریم. ...
نویسنده :
maman zahra
17:35
اول بهمن 92
سلام به نی نی خوشگلم. خیلی وقته نتونستم بیام اینجا اما الان میخوام همه رو برات بنویسم. اول بهمن من و بابا با یه نی نی خوشگل رفتیم قشم. واااای خیلی خوب بود. این اولین سفر سه تایی ما بود. البته دوس داشتم تو به دنیا اومده بودی و خودت میتونستی از تو بغل من و بابا همه جا رو ببینی. دلفنا همه اش میومدن دور قایقمون شنا میکردن. اونجا اینقدر بهمون خوش گذشت که نگو. بابایی ازونجا برات کلی لباسای خوشگل خوشگل خرید. یه پیراهن قرمز هم برات گرفته که من عاشقشم. مامان و بابا خیلی دوست دارن فسقلی من.
نویسنده :
maman zahra
17:25
نی نی خوشگلم دخملی؟!
نی نی جون امروز 17 دی ماه با مامان جون ظهر که شد نهار خوردیم و سریع رفتیم سونوگرافی نسل امید. من و بابایی این هفته حسابی سرما خورده بودیم و مامان جون مراقبمون بود. منم زیاد نمیتونستم غذا بخورم و همه اش بالا میاوردم. فک کنم تو هم بد قلقی میکردی دوس نداشتی غذا بخوری... خلاصه رفتیم سونوگرافی..... نی نی جون امروز 17 دی ماه با مامان جون ظهر که شد نهار خوردیم و سریع رفتیم سونوگرافی نسل امید. من و بابایی این هفته حسابی سرما خورده بودیم و مامان جون مراقبمون بود. منم زیاد نمیتونستم غذا بخورم و همه اش بالا میاوردم. فک کنم تو هم بد قلقی میکردی دوس نداشتی غذا بخوری... خلاصه رفتیم سونوگرافی. اونجا خیلیییی شلوغ بو...
نویسنده :
maman zahra
17:28
نی نی فعال من!
5-دی امروز با بابایی رفتیم پیش خانوم دکتر. فدات بشم اینقد تکون تکون میخوردی که نمیذاشتی خانوم دکتر اندازتو بگیره!!! بعدش خانوم دکتر بابا رو صدا کرد تا بیاد ببینتت. تا بابایی اومد تو اتاق سونوگرافی تو یه هویی وایسادی خانوم دکتر گفت نی نی از باباش حساب میبره ها! نی نی قشنگم.خوشگل مامان تکون خوردنات برای تموم عمر بهم روحیه داده و شارژم کرده. ...
نویسنده :
maman zahra
17:25




