آذر 93
خووووب
جونم براتون بگه هفته پیش شنبه تعطیل بود و از اونجایی که مامان جون 3 روز روضه داشت ما یهویی تصمیم گرفتیم بریم همدان! این هم عکس شما تو ماشین:


روضه مامان جون هم خیلی شلوغ پلوغ بود. خیلیا هم میومدن که شمارو ببینن. مینا(دوستم) و مامانش، همسایه های مامان جون، زن عموهات و خیلی های دیگه اومدن که شمارو ببینن.
همه بغلت میکردن و بوس و جیغ و ماشاالله و اسفند دود کردن آخر روضه!!! .gif)
این هم عکس شما و کیان تو اتاق باهم بازی میکردین بقیه هم روضه.

مامان جون این چند روزه خیلی سعی کرد به شیشه عادت بده نمیدونم یاد گرفتی یانه.

بابایی شنبه برگشت چون میخواست سر کار بره. اما من و شما یه هفته دیگه هم خونه مامان جون موندیم. شما هم اونجا حسابی بهت خوش میگذشت بس که همه حواسشون به النا بود و باهاش بازی میکردن..gif)

راستی یه اتفاق مهم!!! مامان جون دوشنبه(24آذر) گفت بیا النا رو ببریم گوشش سوراخ کنیم. من بیرون کار داشتم قرار شد کارم انجام بدم بعد مامان جون بیاد شمارو بیاره. ولی وقتی رسیدم مطب دکتر گفتم بریم گوشش سوراخ کنیم. مامان گفت دیر اومدی من سوراخ کردم!! بعدش گفت که خداروشکر اصلا اذیت نشدی و گوشتم شکر خدا خیلی زود خوب شد.
اینم عکس شما همون شب که گوشت سوراخ کردیم:

البته بابا خبر دار نشد. منم همین عکس براش فرستادم تا متوجه بشه گوشت سوراخ کردیم. آخر هفته که بابا اومد رفتیم برات یه گوشواره حلقه ای خریدیم که گوشت اذیت نشه با بدل. اما اینقدر موقع انداختن گوشواره نق زدی که دلمون نیومد اذیتت کنیم و گذاشتیم همینا گوشت بمونه!!فک کنم نمیدونستی طلاست والا با وشحالی میزاشتی عوضشون کنیم
یه شب قبل شب یلدا هم 5 ماهگیت تموم شد و وارد ماه ششم شدی.
5 ماهگیت مبارک عزیز دل مامان.

اینم یه عکس دیگه از نازنین دخترم حاضر شده بره خونه عمو رضا:

عمو هم یه کارت هدیه برا پاگشای النا خانوم بهش داد.
الان سرسری میکنی. پاهات محکم روی زمین میزاری. راحت غلت میخوری. از بی بی انیشتن خوشت میاد.یه سری از وسایلت میشناسی. وقتی تنها میشی سریع شکایت میکنی. عاشق خوراکی های سفره هستی. بخاطر همین مجبوریم از هر غذا یه کم به لبت بزنیم که مزه کنی. اینقدررررر خوشت میاد که نگو. این از اینجا میفهمم که تا یه ربع هی با زبونت دور لبت میکشی و مزه مزه میکنی. الهی مامان فدات شه..gif)



آذر 93 




