جوجه طلاییجوجه طلایی، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
السای مامانالسای مامان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات جوجه طلایی

تعطیلات نوروز

1394/1/16 13:07
نویسنده : maman zahra
377 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دل مامان و بابا سلام顔文字 のデコメ絵文字

این چندوقت اینقدر درگیر عید و عید دیدنی و خرید و خونه تکونی بودم که اصلا فرصت نکردم چیزی بنویسم. یه هفته قبل عید خاله زهره اومده بود خونمون. خاله یه ترمه teacher شده و دیگه مثل قبلا زیاد نمیتونه بیاد تهران پیشمون. تا در باز کرد طبق معمول همیشه کلی ذوق و خوشحالی کردی. قرار بود خونه تکونی کنیم اما چون ممکنه بعد عید خونه رو عوض کنیم و تو عید هم که میریم شمال....پس خونه تکونی خیلی سنگینی نداشتیم.

خیلی وقت بود با بابا تصمیم گرفته بودیم برات یه صندلی ماشین بگیریم تا هم تو مسیر جات راحت باشه و هم امنیت داشته باشه. بالاخره صندلی ماشین با کلی وسواس خریداری شد. یه کالسکه هم برات خریدیم که بهار که هوا خوبه راحت ببریمت گردش به علاوه کلی لباسای خوشگل برا عیدت. 

اینم شما و صندلی ماشینت:

 

دو روز مونده به عید رفتیم همدان تا با مامان بزرگ و بابا بزرگ خداحافظی کنیمو بریم شمال. روز قبل نوروز(جمعه صبح) به سمت شمال راه افتادیم تا سر تحویل سال پیش خاله اینا باشیم. تحویل سال ساعت 2 و ربع نیمه شب بود و من همش دلم میخاست بیدار باشی. یه ربع بعد تحویل سال بیدار شدی و خودت برا گرفتن عیدی به موقع رسوندی!! ایشالله امسال برا همه سال خوبی باشه.

 

البته چون مسافرت بودیم یه سفره هفت سین فوری چیدیم که همه چیزشم تکمیل بود البته. نوروز یکی ازون رسم هایی که من عاشقشم. عاشق نو شدن سال و تبریک با کلی آرزوهای خوب و دعا کردن و عیدی دادن و گرفتن...niniweblog.com

امیدوارم با گذشت سال ها و اومدن تکنولوژی های جدید این رسم باقی بمونه.

 

هوای شمال هم خداروشکر عالی بود. صبح روز اول عید رفتیم تو حیاط ویلا. آفتاب بود و مرغ و خروسا و بوقلمونه داشتن بازی میکردن.خوبیش این بود که میتونستی زرده تخم مرغ بخوری و بابا برات تخم مرغ محلی گرفت و اونجا بودیم حسابی حالش بردی.چقدر هم که دوس داشتی.

 

شمال با فرناز خیلی دوست شده بودی. همش از سرو کولش بالا میرفتی و تا چشمات باز یکردی و بیدار میشدی سریع میرفتی سر وقت فرناز و بوسش میکردی و موهاش میکشیدی تا بیدار بشه.

یه شب هم همه دور هم نشسته بودیم و بازی میکردیم و دست میزدیم. تو هم اون وسط نشسته بودی و دس دسی میکردی. بازی که تموم شد تو با اعتراض دستات بهم میکوبیدی و دس دس میگفتی یعنی که همتون دست بزنید چرا تموم شد!!niniweblog.com

یه روز هم رفتیم بستنی بخوریم همین که بابا بستنی رو داد داخل ماشین تو شروع کردی گریه که از بستنی میخام niniweblog.com مجبور شدیم بهت بستنی هم بدیم. یه جوری نگاهمون میکردی که این بستنی از گلومون پایین نمیرفت 

راستی عاشق آش هم هستی. یه روز مامان جون از مسجد نزدیک ویلا آش نذری گرفته بود چه آشیییییی. تو هم زدی زیر گزیه که بهت بدم. تا قاشق از دهنت میومد بیرون گریه میکردی که بازم میخام niniweblog.com !!!

هفته دوم عید هم رفتیم همدان عید دیدنی. یه شب شام خونه عمو بهروز بودیم مامان جون برات آش دندونی درست کرد و بردیم اونجا همه خوردیم. خیلی هم خوشمززززه بود.

راستی عمه سمیرا نی نی تو راه داره. سه چهار ماه دیگه دنیا میاد. ایشالا دختر باشه تا همبازی هم باشین.

الان دیگه راحت میتونی سر زانوهات چهار دست و پا بری. رو زانوهات میایستی. داری سعی میکنی از وسایل بگیری و بلند شی. اولین بار این کار رو روز 11 عید انجام دادی. من و بابا خواب بودیم بیدار شدیم دیدیم شما از مبل گرفتی و ایستادی niniweblog.comniniweblog.com

 

النای مامان در حال خوردن انگشت پاش !!

 

پسندها (2)

نظرات (4)

مامان نینی
16 فروردین 94 21:18
النا خانم سال نو و عید و بهارت مبارک
مامان فاطمه
17 فروردین 94 11:11
عزیزم همیشه سالم و شاد باشی...
پریسا
20 فروردین 94 10:56
خدا ان شاالله نی نی شما رو هم حفظ کنه به ما هم سر بزنید
مامان لیدا
22 فروردین 94 16:09
النا خانوم خوشگل چه ناز داره اولین بهارت مبارک باشه پر باشه از خاطرات قشنگ و به یاد موندنی
maman zahra
پاسخ
چه دعای خوبیممنون