فروردین94
سلام نازدار مامان
مامان جون نوزدهم این ماه عمل داشت. به خاطر همین مجبور شدیم بابا رو تنها بزاریم و بریم پیش همدان.
باباجون برات از بیمارستان یه هدیه خریده بود. یه خرس کنترلی خوشگل:

خونه مامان جون حسابی با کیان بازی کردی . سوار سه چرخه کیان میشدی و خودت هم مواظب بودی نیفتی.


ناخنای پاتو هم خاله جون زحمت کشده لاک زده!!

آخر هفته هم بابا اومد دنبالمون تا هم برگردیم خونه و هم سری به خونه مادرجون بزنه که داره یسازه. تقریبا دیگه آخرای کارشه و خدا بخواد چیزی نمونده تموم شه:


این روزا خیلی شیطون و بازیگوش شدی. تا مشغول کار میشم میبینم رفتی وسط آشپزخونه و داری با راه آب بازی میکنی!

دستت از وسایل میگیری و بلند میشی. بهت میگم چشم مامان کو؟ انگشتت میکنی تو چشمم.
باباجون ساعت یادت داده. تا میگی ساعت کو. انگشتت میگیری سمت دیوار و ساعت نشون میدی.
برات لی لی حوضک که میخونم انگشتت میزاری کف دستت و لی لی میکنی. الهی من فدات شدم

راستی این هم عکست با آروینه که رفته بودیم عید دیدنیشون. یادم رفته بود برات بزارم.
عمه الهه برات از قشم یه اسباب بازی موزیکال آورده بود که با آروین حسابی مشغولتون کرده بود:



اینم عکس پایان 9 ماهگی. ده ماهگیت مبارک عزیز دلم.




فروردین94 



