جوجه طلاییجوجه طلایی، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
السای مامانالسای مامان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات جوجه طلایی

یک حس عجیب

1394/2/30 12:59
نویسنده : maman zahra
817 بازدید
اشتراک گذاری

خیلی وقته از خواب پاشدم. اما انگار النا حس از خواب پا شدن نداره. دلم نمیاد بیدارش کنم.سرش از رو بالش افتاده. بالش رو زیر سرش درست میکنم. اما اونقدر خوابه که دلش نمیخواد چشماش باز کنه. چه معصومیت عجیبی تو خواب یه بچه هست...

حوصله هیچ کاری ندارم. خونه ریخت و پاشه. پر از اسباب بازی های ریز و درشت النا. یه هویی حواسم میره به سرکار رفتن. که اگه سرکار بودم النا الان کجا و پیش کی بود.چکار میکرد...

همین فکرایی که اگه اجازه داده بود الان سرکار بودم.

همین فکرایی که هر بار بعد هر مصاحبه نتونسته بودم بهشون غلبه کنم و هربار منصرف شدم.  

همین فکرا دوباره کلافم میکنه. بلند میشم اسباب بازی ها رو میریزم داخل سبد. از در اتاق نگاهم به صورتت میفته. تو خواب داری لبخند میزنی. خدایا شکرت. جقدر این لحظه آرامش بخشه. کی میتونه تو رو تنها بزاره بره سرکار؟!!

 

پ ن: همیشه بعد این فکرا  بیشتر دلم میخواد پیش مامان بابا بودیم. چه کسی بهتر از مامان برای النا؟

حتی از کیلومترها دورتر دلم به بودنشون گرمه.

پسندها (4)

نظرات (1)

✓ مامان زهراღ
16 خرداد 94 16:11
سلام عزیزم... پس شما هم مثل منی...منم از وقتی سر دخترم حامله شدم دیگه از کارم انصراف دادم...منم همیشه با خودم فکر میکنم آخه چجوری میتونم زهرا رو بذارم پیش کس دیگه و خودم برم سر کار؟؟؟ اگه یه ساعت نبینمش دلم براش پر پر میزنه
maman zahra
پاسخ
آره واقعا شرایطش نیست هرجور فکرش مبکنم