جوجه طلاییجوجه طلایی، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
السای مامانالسای مامان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات جوجه طلایی

دختر ما 15 ماهه شد

1394/7/14 0:42
نویسنده : maman zahra
729 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به روی ماهت

این مدتی که نبودم خیلی سرمون شلوغ بود و واقعا فرصت نمیکردم سر بزنم. خدا بهمون یه نی نی خوشگل دیگه داده که فعلا خیلی فسقلیه. خداروشکر که النا خانوم از تنهایی در میاد و براش یه هم بازیه ناز میاد.البته گفتن که احتمالا نی نی یه دخمل ناز و خانومه که قراره خواهر النا بشه و باهم خاله بازی کننمحبتمحبت

خلاصه این باعث شد یه کم زودتر شما رو از شیر بگیریم که البته کار خیلی سختی بود. هم تو خیلی اذیت شدی و هم مامان و باباغمگین و بخاطر اینکه حس بدی نداشته باشی من دایم پیشت بودم و از بغلم جم نمیخوردی.

این مدتی که گذشته شما خانوم تر، عاقل تر و با نمک تر شدی. آدم دلش میخواد بخوردتبوس

عاشق بلالی. بوی بلال که میاد دیگه حتی صبر نمیکنی درست بشه!! آب دهنت راه میفته. اینم عکسش:

 

یه روز هم داشتم ظرف میشستم که دیدم خبری ازت نیست! نگو النا رفته سر وسایل آرایش مامانش و حسابی خودش آرایش کردهخنده

 

دیگه من مونده بودم بخندم یا گریه کنم. خیلی با نمک شده بودی عزیز دلم.

اینم عکس از ماست خوردنت...

 

کلمه هایی که تا الان میگی : بابا ، دد ، دم پا (یعنی دمپایی!! که اونم به ذوق دمچایی پوشیدن و دستشویی رفتن یاد گرفتی!)  بده، درد، توپ، تاب....بهت میگم ببعی میگه؟؟ بع بع 

النا چندتا انگشت داری؟ ده ! ساعت چنده؟ ده

و ساعت رو به اسم ده میشناسی! هرجا ساعت ببینی سریع میگی ده! 

تو خیابون که نی نیا رو میبینی از خنده غش میکنی. همش دنبال پیشی هستی. 

راستی اسم اعضای بدنت رو خوب و دقیق یاد گرفتی دخترم. دماغ، گوش ،چشم، دل ،دست و پا مو دهان دندونو...

یه چیزیم از مامان جون یاد گرفتی. تا ازت میپرسن نی نی تون کجاست؟ سریع شکم مامان نشون میدیمحبت

این هفته 9 مهر عروسی دوست بابا آقا هانی بود. اولش قرار بود نبریمت. اما بعدش تصمیم گرفتیم که توهم بیای. البته عروسی کرج بود و میترسیدیم خسته بشی تو راه و مراسم.

ولی ماشاا... دخترم اینقدر صبور بود و با همه مهربوووووون که همه اسمتو یاد گرفته بودن. با همه از لابلای صندلیا دالی بازی میکردی و ریسه میرفتی از ختدهههه. 

خدارو شکر هنوزم عاشق کتابی. صبحا کتابی رو که خودت دوست داری میاری میدی دستم تا برات بخونم. با دقت عکساش نگاه میکنی و گوش میدی.

دستور کار لباسشویی رو هم خوب یاد گرفتی. هرچی دم دستت باشه از عروسک تا کلید خونه و ملاقه رو میندازی توش و درش میبندی و دکمه روشن رو میزنی!! وقتی هم که صدای تموم شدن ماشین میاد دونه دونه لباسارو برام در میاری میدی دستم تا پهنشون کنم. یعنی دخترم از الان کمک مادرشه خدااااابوسبوسالهی قربون اون دستای کوچولوت بشم نازنینم.

اینم یه عکس دیگه از خونه خاله فایزه که داشتی با محیا نقاشی میکردی:

خدا جونم شکرت که اینقدر دخترم ناز و مهربونه.

 

پسندها (6)

نظرات (2)

مامان لیدا
21 مهر 94 21:28
ای جان چه خانوم ناز داری ماست خوردنت خیییلی بامزه بود وای وای خاله جووون چه کارهایی انجام میدی خواستی آرایش کنی ؟ ماهگردت هم مبارک باشه عززززیزم
maman zahra
پاسخ
ممنون خاله جون
مامانی کوثــر و کهـرزاد
28 مهر 94 16:52
جوجه بلالــــــــــی من حالش چطوره!!!؟؟ فدای خوردنت بره خالــــــــــــه عزیزکم.
maman zahra
پاسخ
عزیزمی