جوجه طلاییجوجه طلایی، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
السای مامانالسای مامان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات جوجه طلایی

دختر یعنی...

دختر یعنی... عشق مامان باباش یعنی صفای خونه دختر یعنی یه دنیا پر احساس یعنی یه دنیای رنگ و وارنگ دختر یعنی... علت لبخند باباش یعنی دلیل شادی مامانش یعنی وقتی میخنده دلت قنج بره... دختر یعنی... عصای دست مامانش   فندق مامان دوست دارم   ...
7 مهر 1393

لالا لالایی خوابش برده بود...

فندقی مامان مامان یه لالایی یاد گرفته که وقتی برات میخونه لبخندای ملیح میزنی و چشمات رو هم میزاری...وای خدا مثل فرشته ها میشی نازنینم. لالا لالا به گل مونی به یاقوتو به در مونی لالا لالا گل صدپر گلم هرگز نشه پرپر لالا لالا گلم زیباست برای من همه دنیاست لالا لالا گلم باشی همیشه در برم باشی لالا لالا گلم لالا بخواب ای بلبلم لالا لالا لالا گل دشتی همه رفتن تو برگشتی لالا لالا گل پونه گل زیبای بابونه لالا لالا گل زیره چرا خوابت نمی گیره لالا لالا گل مینا به عشق تو چشام بینا لالا لالا گل شب بو تویی خوشرنگ تویی خوشبو لالا لالا گلم هستی عزیز این دلم هستی لالا لالا گل دیبا بخواب ای د...
7 مهر 1393

النا خانوم قشنگ مامانه

عزیز مامان سلام.  الان که دارم برات مینویسم شما دوماه و 8 روزته. این مدت اینقدر سرگرم شیرین بازیات بودم که فرصت نکردم چیزی بنویسم.  دختر نانازم از وقتی دنیا اومدی تموم وجودم پر از عشق کردی. اینقدر ناز میخوابی که دلم میخاد همه ش نگات کنم. البته روزای اول خیلی بد قلق بودی. بعضی شبا تا صبح گریه مبکردی. شب اولی که بابا جون امده بود ببینتت شما 4 روزه بودی. شبش تا صبح گریه کردی و حسابی خوش آمد گویی کردی!!!  البته تا به شیر خوردن بیفتی همینه و شکر خدا طبیعی بود. 15 تیر هم برات تالار گرفته بودیم تا سور دنیا اومدنت رو بدیم. توی راه شما رو گزاشته بودیم تو کریر و شماهم خوب خوابیدی. رسیدیم همدان بابایی برات گوسفند قربونی کرد. البته...
7 مهر 1393

سال تحویل دخترم

سلام مامانی خوشگلم خواستم برات بنویسم لحظه نو شدن سال چقد تکون میخوردی و خوشحال بودی. این اولین سالی هست که ما سه نفره شدیم قربونتتتت برم من. عیدت مبارک جیگر مامان مسرورم از این چشم گشودن، مغرورم از دختر بودنت، شکرانه اینکه ما را خوشحال نمودی و حمد و ستایش پروردگار را که بهشت را به زندگی مان عطا فرمود. و ما تا عمر داریم شکر گذار این نعمت الهی هستیم....   خدایا نی نی مارو سالم و شاداب بیار بغلمون. ...
31 فروردين 1393

به به خانووووم

امروز از شرکت بابا بهشون یه عیدی خیلی خوب دادن. بابا هم یه حساب برا خانوم خانوما باز کردهو همه اش رو دست نزده ریخت به اون حساب. بابایی اونجور به فکر دخترمونه ها!!!! بعضی شبا برات قصه میگیم صدات میکنیم. بابا باهات حرف میزنه متوجه میشی دختر نازم؟؟؟
21 اسفند 1392

اولین تکونای نی نی رو متوجه شدم!!!

امروز داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم و بهش میگفتم نمیدونم چرا تو هفته 19 هنوز تکونای نی نی رو متوجه نمیشم که یه دفه دیدیم دلم پرید!!وای خدا نی نی قشنگم به دلم یه ضربه کوچولوزد.  وای مامان این لحظه اینقدر قشنگه که اصلا نمیتونم توصیفش کنم. فقط میدونم اون لحظه اشک تو چشام جمع شد و خداروشکر کردم یه بهم یه نی نی شیطون و بازیگوش داده که داره تو دلم بازی میکنه. دو روز بعد هم رفتم سونوگرافی آنومالی. خانوم دکتر همه چی رو چک کرد و گفت دخملتون الان 285 گرمه الان من و بابا دوتا اسم انتخاب کردیم که نمیدونیم کدومشو برای دخترمون بزاریم. ...
21 اسفند 1392

اول بهمن 92

سلام به نی نی خوشگلم. خیلی وقته نتونستم بیام اینجا اما الان میخوام همه رو برات بنویسم. اول بهمن من و بابا با یه نی نی خوشگل رفتیم قشم. واااای خیلی خوب بود. این اولین سفر سه تایی ما بود. البته دوس داشتم تو به دنیا اومده بودی و خودت میتونستی از تو بغل من و بابا همه جا رو ببینی. دلفنا همه اش میومدن دور قایقمون شنا میکردن. اونجا اینقدر بهمون خوش گذشت که نگو. بابایی ازونجا برات کلی لباسای خوشگل خوشگل خرید. یه پیراهن قرمز هم برات گرفته که من عاشقشم. مامان و بابا خیلی دوست دارن فسقلی من.
21 اسفند 1392

نی نی خوشگلم دخملی؟!

نی نی جون امروز 17 دی ماه با مامان جون ظهر که شد نهار خوردیم و سریع رفتیم سونوگرافی نسل امید. من و بابایی این هفته حسابی سرما خورده بودیم و مامان جون مراقبمون بود. منم زیاد نمیتونستم غذا بخورم و همه اش بالا میاوردم. فک کنم تو هم بد قلقی میکردی دوس نداشتی غذا بخوری... خلاصه رفتیم سونوگرافی.....       نی نی جون امروز 17 دی ماه با مامان جون ظهر که شد نهار خوردیم و سریع رفتیم سونوگرافی نسل امید. من و بابایی این هفته حسابی سرما خورده بودیم و مامان جون مراقبمون بود. منم زیاد نمیتونستم غذا بخورم و همه اش بالا میاوردم. فک کنم تو هم بد قلقی میکردی دوس نداشتی غذا بخوری... خلاصه رفتیم سونوگرافی. اونجا خیلیییی شلوغ بو...
28 دی 1392