بهمن 1393
نمیدونم چرا این روزا مثل برق و باد میگذره و من هیچی ازشون نمیفهمم. فقط خداروشکر بزرگ شدن گل دخترمو میبینم که روز به روز درحال تغییره. امسال زمستون اصلا برف نیومد. حتی همدان هم که همیشه کلی برف میومد خبری از برف نبود. همه نگرانن و میترسن تابستون سخت و خشک و بدون آب بگذره. اما من امیدم به خداست. به نظرم خدا یهو همه رو غافلگیر میکنه.
آخر هفته ی پیش همدان بودیم. اینم عکس شما که مامان جون داره اولین سوپ گوشت شما رو بهت میده. اولین باری که النای ناناز گوشت میخوره:

البته جا داره بگم اینجا مامان جون برده بودت حموم و حسابی آب بازی کردی
. سوپم که بعد آب بازی حسابی میچسبه!
نوشششش جووونت کپلم..gif)
روز جمعه نمایشگاه کودک بود. صب که بیدار شدیم با بابا رفتیم نمایشگاه. برات یه توپ بزرگ و اسباب بازی خونه سازی گرفتیم که باهشون کلی سرگرم شدی. اینم یه عکس دیگه تو نمایشگاه کنار باب اسفنجی و پاتریک:

گاهی وقتا هم با همه اسباب بازی هایی که برات خریدیم دنبال لب تاپ و موبایلی. عاشق کنترل تلویزیونی! ببین اینجا چطوری با کنترل یه ربع تموم سرگرم و مشغول بودی:

بچه جون با لب تاپ مامان چکار داری کپلم؟؟!!

مامان فدات بشه

.gif)



بهمن 1393 




